روانشناسی و تعليم و تربیت
سخن هفته: ترک عادت موجب سلامت روان است. 
قالب وبلاگ

 

مقدمه:

     در اواخر جنگ جهانی دوم دنیا با یکسری دگرگونی هایی در فلسفه اروپا آشنا شد. منادی این دگرگونی ها داستان ها و نمایشنامه ها و کارهای ادبی بعضی از فیلسوفان و نویسندگان فرانسه بود. این نوشته ها که غالباً بویی از بیگانگی و طعمی از سرگشتگی داشتند آنها را شگفت انگیز و مقبول طبع؛ در عین حال از نظر فهم مشکل می کرد. این حرکت جدید تحت عنوان اگزیستانسیالیسم[1] یا فلسفه اصالت وجود مطرح شد. رنه لافراژ می گوید: "در سال 1946 در تمام دنیا، از خود فرانسه گرفته تا آرژانتین و آمریکا مردم می پرسیدند که این مکتب جدید چیست و چه می خواهد بگوید؟" زمینه های اساسی مورد بحث نویسندگان اگزیستانسیالیسم تیره و مبهم بود و بیشتر در مورد اضطراب ها، ناامیدی ها، مرگ و ازخودبیگانگی بود.

پیشینه تاریخی:

اگزیستانسیالیسم گرایشی است فلسفی که در قرن نوزدهم مطرح و در قرن بیستم توسعه یافت. اما این که این فلسفه از چه تاریخی شروع شده مورد اختلاف نظر محققان است. اگزیستانسیالیسم جدید با کارهای کیر کی گارد شروع می شود ولی موضوعات اگزیستانسیالیستی در نوشته های پیش از او نیز یافت می شود. قسمت های خاصی از کتاب مقدس تورات مثلاً سفر جامعه مطالبی را عنوان کرده است که قابل مقایسه با نوشته های اگزیستانسیالستی است، همچنین می توان در مورد برخی از نوشته های قدیس اگوستین و پاسکال فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی نیز چنین قضاوتی نمود. در میان رباعیات پرحلاوت خیام شاعر فیلسوف و ریاضیدان پرآوازه ایران و نیز جابجا در میان آثار متصوفه اسلامی نیز می توان مشابهاتی را در برخی از زمینه های اگزیستانسیالیستی یافت. آن دسته از آراء متصوفه که با عقاید اگزیستانسیالیستی تشابه دارد بیشتر شباهت به اگزیستانسیالیسم مذهبی کیر کگارد دارند. داستایفسکی نویسنده صاحب نام روسی نیز گاه بعنوان یکی از پیشتازان اگزیستانسیالیسم است؛ یاداداشتهای زیر زمینی او از نظر بسیاری از محققین فلسفه و منتقدین ادبی سرشار از افکار اگزیستانسیالیستی است.

فیلسوفان اگزیستانسیالیسم با عقل پرستی رایج در عصر و زمان خود سخت مخالف اند.  هرچند برخی از آنها مانند کرکگور با ایمان گرایی افراطی خود، حق عقل را به جا نمی آورند، اما کسانی مانند یاسپرس توجه بسیاری به عقل و هم چنین علوم تجربی دارند.وی نیز می پذیرد که شناسایی برخی از واقعیات فراتراز عقل است،اما راه تفکر را بسته نمی داند.وی حتی با عقل گریزی برخی از متفکران مخالف است.وی بر آن است تا حرکت عقل و تفکر را پاس بدارد و از رابطه ی تفکر با مراتب وجود انسان سخن بگوید.(45،ص کرمی) این مکتب مرکز ثقل تاملات خود را تفکر در باب وجود انسان قرار داده  است.

تعریف اگزیستانسیالیسم:

اگزیستانسیالیسم فلسفه ای است که به وجود حقیقی انسان توجه دارد و هنرش بررسی عمیق این پدیده و توجه دادن انسان به آزادی ذاتی خویش است. اگر در فلسفه های دیگر توجه بیشتر به امور عالم است تا آدم، آن هم به صورت انتزاعی، این فلسفه می خواهد انسان را به گونه ای انضمامی مورد بحث و بررسی قرار دهد. فیلسوفان اگزیستانسیالیزم بیشتر به آزادی انسان تأکید دارند تا عقل و خود آگاهی وی. این فلسفه واکنشی است در مقابل وحدت گرایی، جمع گرایی و جبر گرایی است. به گمان فیلسوفان  این مکتب، صاحبان این اندیشه ها، شرافت و استقلال و ارزش انسانی را نادیده گرفته اند(ص 39،خدا و انسان،نصری). اگزیستانسالیسم با ایده آلیسم به ویژه از نوع هگلی آن به شدت مخالف است.وحدت ذهن و عین و اتحاد عقل و تاریخ که پایه های اساسی فلسفه هگل را می سازند از نظر همه فلاسفه اگزیستانسیالیسم مردود است. اصولاً این مکتب در مقابل اصالت عقل است و ایده آلیسم را نیز نوعی انحراف تلقی می کند(44،خدا و انسان نصری).

     در اینکه اگزیستانسیالیزم چیست و اصحاب آن کیانند و اصول اساسی آن کدامند،اختلاف نظر گستردهای وجود دارد.(ص55، کرمی)بوخنسکی می گوید:

    "باید به جای پیشنهاد تعریفی از فلسفه های هست بودن ،عده ای از مفاهیمی را که مورد استفاده در این فلسفه است برشمرد و مخصوصا از تجربه هایی که در این فلسفه از آنها ابتدا می شود یاد کرد،مانند تجربه های ترس آگاهی و تهوع" (نگاهی به پدیدارشناسی و فلسفه های هست بودن،ص 81-82)

ﮋان پل سارتر نوشته است:

"این کلمه اکنون به قدری نا مناسب به همه چیز اطلاق می شود که دیگر اصلا معنایی ندارد"(فلسفه وجودی،ص 5)

مک این تایر در مقاله ای که در دائره المعارف پل ادواردز نوشته می گوید: چون آن قدر گرایش های فکری عدیده ای تحت این نام گرد آمده اند که اگر بخواهیم تعریف دقیقی از آن بدست دهیم عاجز هستیم.

مساله وجود:

   متفکران اگزیستانسیالیزم بیشتر با وجود انسان سروکار دارند. نباید وجود داشتن را به معنای متعارف آن در نظر گرفت وآن را معادل "بودن"دانست.(ص 40،نصری خدا و انسان) وجود داشتن در اصل به معنای برون جستن و برون ایستادن است. این واﮋه بیشتر در مورد هستی انسان صادق است تا موجودات دیگر، چرا که هستی انسان از ویژگی برخوردار است که هیچ موجود دیگری واجد آنها نیست.

از نظر فیلسوفان اگزیستانسیالیست وجود داشتن را نمی توان تعریف کرد،فقط اوصاف آن را می توان برشمرد.مساله وجود مساله ای نیست که آن را به گونه های نظری بتوان حل کرد،بلکه آن را فقط در مرحله عمل می توان گشود.(42،خدا و انسان نصری)

 (65،کرمی)هیدیگر معتقد است هیچ گونه پیشرفت فلسفی بدون حل و فصل مساله وجود میسر نیست.(63،هستی شناسی تطبیقی)هیدیگر پارمنیدس را نخستین فیلسوف وجود می داند که پایه های اولیه و عظیم این بحث را برای فلسفه نهاده  است.اما چند و چون این نخستین سرآغاز فلسفه چنان که باید و شاید معلوم نیست(هیدیگر،درآمدی به ما بعدالطبیعه،15)

کر کی گارد:

این که کرکگور که بود و چه می خواست بکند برکسی روشن نیست. به ویژه آنکه زندگی و تفکر وی ثبات نداشت و همواره تفسیری جدید از افکار خود ارائه می داد. هدف کرکگور آن است که انسان به مقامی نایل شود که همه چیز را به جد بگیرد. وی ادعای مرجعیت و رهبری و ارائه کیش و آیین خاصی نداشت.کرکگوردر آخرین سال حیات خود مبارزه ای عمیق و جدی با کلیسا آغاز کرد که در عصر جدید نظیر ندارد.کرکگور خود را وسیله ای در خدمت خدا و اهداف الهی می دید و بر این اعتقاد بود که دردهایی را که تحمل می کند، نشانه عشق الهی است. وی در جریان امور، حضور خدا و مشیت الهی را می بیند. از نظر وی هر چیز که اتفاق می افتد و پیش می رود امری عجیب و شگفت انگیز است. واقعیات خود را به طور مداوم تغییر می دهند تا چیز برتری شوند. واقعیت چیزی نیست که خود فرد آن را شروع کند، بلکه در هر چیزی رخنه ای پیدا می شود تا خدا به آن معنا دهد.حتی آنچه را که فرد انجام می دهد مربوط به مشیت الهی است.(نصری،خدا و انسان،ص 526-527)

کرکگور نه برنامه ای ارائه می دهد و نه توجیه و سفارشی به ما می کند. او فقط می خواهد انقلابی در ذات ما ایجاد کند و ما را آماده ی مهر و معرفت سازد. کرکگور با ایجاد بی قراری، استعدادها و امکانات ما را به فعلیت می رساند.

وی درباره خودش می گوید:

هنگامی که در یک نسل طوفان شروع می شود، افرادی مانند من ظاهر می شوند.

کرکگور در فلسفه جدید نقش بسزایی دارد.اساسی ترین مقولات فلسفه معاصر،لااقل در آلمان به کرکگور می رسد.(527،نصری).کرکگور بر تجربه و انتخاب شخصی تاکید می ورزد. کرکگور به دین مبتنی بر وحی، توجه خاصی دارد و هدف انسان را مسیح آسا شدن می داند. یاسپرس در لابلای آثار خود از کرکگور بسیار یاد میکند. خطابه ای نیز به عنوان "کرکگور کیست؟"در مجلس بزرگداشت وی در سال 1966،ایراد کرد .

نیچه:

نیچه خود را تنها و بدون خدای باستانی احساس می کرد.او زرتشت را در نظر داشت و بر بازگشت ابدی تأمل می کرد.  در واقع هم کرکگور و هم نیچه به سوی متعالی جهش پیدا کردند ،اما به یک متعالی خاص که کسی نمی تواند از آن پیروی کند.کرکگور به سوی مسیحیت جهش کرد و نیچه به سوی بازگشت ابدی و ابر انسان.بر خلاف کرکگور که به مشیت الهی اعتقاد داشت نیچه به شانس معتقد بود.(نصری،550-552) 

یاسپرس، نیچه و کریکگارد را دو استثنا می داند و می گوید:"ما که استثنا نیستیم چگونه باید راه خویش را در پرتو این دو استثنا  بپیماییم."

نیچه مانند کی کریکگارد دارای زمینه اعتقاد دینی بود و از خانواده ای روحانی برخاسته بود و حساسیت فکری شدید او به دیوانگی انجامید. با این همه، با وجود شباهت های تفکر او با تفکر کیرکگارد  نیچه به صورت بسیار متفاوتی ظاهر شد.در حالی که کریکگارد دل مشغول چگونه مسیحی شدن بود، نیچه دل مشغول آن بود که چگونه باید از مسیحیت دست برداشت. یا به تعبیر بهتر، چگونه باید از آن فراتر رفت او برای چیره شدن بر مسیحیت تعلیم دیگری به جای آن می گذاشت و آن تعلیم ابر انسان بود: انسان ربوده از خویش. این تعلیم، تعلیم اثبات و تأیید جهان و زندگی است و لذا نظری معکوس با مذمت دنیا در مسیحیت است."(فلسفه وجودی،ص 49).

نیچه خوانندگان آثار خود را اغواء و سرگردان می کند و چه بسا آنها را از درک خود محروم می سازد. نیچه از معلمان و مربیانی است که نه آیینی دارد و نه دستور العمل هایی را صادر می کند و حتی معیاری ثابت و نهایی ارائه نمی دهد او خود را مدل و الگوییی برای برای تقلید واقع شدن در نظر نمی گیرد. او فقط با پرسش از وجود و بررسی توانایی های ما، به ما تعلیم می دهد. او حتی یک نظام اخلاقی خاص را مطرح نمی کند، بلکه حتی مانند غیر اخلاقیون، اخلاق معین و خاصی را هم نفی نمی کند، بلکه می کوشد تا از همه اصول اخلاقی فراتر رود. در آثار نیچه تأیید دروغ، اراده معطوف به قدرت، بی خدایی، بی رحمی وجود دارد، اما آنچه او می خواهد خلاف این اموراست. وجودی برای او بی ارزش است که عاری از قدرت باشد یا ارزش ذاتی و جوهری نداشته باشد. آن نوع بی خدایی را تصدیق می کند که انسان را برتر می سازد و انسان هایی وفادارتر، خلاق تر و با وفاتر از معتقدین به خدا وجود می آورد.

نیچه مرگ خدا را ناشی از مسیحیت می داند، چرا که مسیحیت به نابودی همه حقایق پرداخت که انسانها با آن زندگی می کردند. مسیحیت مفاهیمی افسانه گونه چون خدا، نظم جهانی اخلاقی، ابدیت، گناه، لطف وعنایت الهی و رستگاری را مطرح ساخت که با آن ها به جنگ زندگی رفت.

عبارت "خدا مرده است" مورد تفسیر های بسیار قرار گرفته است. از نظر وی مرگ خدا را حادثه ای عظیم و ترسناک است. مرگ خدا اصل الاصول تفکر نیچه است و سایر اصول فکری وی تابع آن است. نیچه می خواهد که انسان بدون اعتقاد به خدا به بالاترین و برترین فعلیت امکانات خود دست یابد. اما بدون آنکه خود از آن آگاه باشد نشان می دهد که وجود محدود بشر بدون متعالی نمی تواند تکامل پیدا کند. (ص543،نصری)

یاسپرس:

کارل یاسپرس  در 23 فوریه در شهر الدنبورگ آلمان به دنیا آمد. بی تردید یکی از عوامل شکل گیری شخصیت اجتماعی و علمی کارل، محیط خانوادگی وی بود. علاقه یاسپرس به طبیعت در تفکرات فلسفی اش  نمایان می شود؛ آنگاه که به تمام مظاهر طبیعت به عنوان رمز یا نشانه های خداوند می نگرد، طبیعت را با بینشی عمیق و فلسفی درک می کند. در سال 1909 دکترای خود را در پزشکی اخذ نمود ودر سال 1913 استادیار روانشناسی دانشگاه هایدلبرگ ودر سال 1921 استادیار رسمی دانشگاه شد. در سال 1948 استادیار دانشگاه بازل شد و تا آخر در آنجا به تدریس اشتغال داشت،تا اینکه در در 26 فوریه 1969 در هشتاد سالگی بر اثر حمله قلبی درگذشت.

 از مهم ترین آثار او می توان آثار زیر را نام برد:کتاب فلسفه در سه جلد (1935)،نیچه(1936)،منطق فلسفی،آغاز و انجام تاریخ،فلاسفه بزرگ،فلسفه هستی.

یکی از محققان فلسفه یاسپرس معتقد است که سقراط و کرکگور و نیچه بر یاسپرس تأثیر نهاده اند. یاسپرس نیز سعی دارد تا اندیشه های آن ها را با فلسفه خود هماهنگ سازد و خود را به بالاترین مرتبه وجود برساند.

نظر یاسپرس در مورد تعریف اگزیستانسیالیسم این گونه است:

"امروز شاید ما بتوانیم به این صورت از فلسفه سخن بگوییم:هدف آن از این قرار است : یافتن واقعیت در سرچشمه ی نخستی، درک واقعیت در رویکرد فکری من نسبت به خودم ،در کردارهای درونی ام، گشودن انسان در برابر"فراگیرنده" (Encompassing) با تمامی افق آن،کوشش برای برقراری ارتباط میان جنبه های گوناگون حقیقت، میان انسانها و در ر قابتی دوستانه؛حفظ به گونه ای صبورانه و پیوسته در حضور شکست و در حضور هر چیزی که با خرد بیگانه نماید.فلسفه اصل آن توجه ژرفی است که آدمی در خلال آن و با شرکت در واقعیت،خویشتن خویش می شود."(کوره راه خرد،،چاپ اول،مهبد ایرانی طلب،تهران،نشر قطره،1378،ص13)

تفکر یاسپرس به طور کلی متعادلتر از تفکر اکثریت فیلسوفان اگزیستانس است.مثلا فضای مهم تر و بیشتری را به دانش ها اختصاص می دهد و درباره نظریات آنها مفصلا به بحث و مجادله می پردازد....آنچه وی را از فیلسوفان همکارش متمایز می سازد،کوشش اخلاقی او در راه گونه ای متافیزیک و نوعی الهیات یا خداشناسی طبیعی است.در کنار اینها،در تفکر وی موضع بنیادی و عقاید مشترک همه فیلسوفان اگزیستانس یافت می شود."(فلسفه معاصر اروپایی،ص 150،بوخنسکی،ا.م.؛دکتر شرف الدین خراسانی،چاپ سوم؛تهران:انتشارات علمی و فرهنگی،1383) در حالی که یاسپرس آموزه های دینی را مجموعه ای از جزم ها می داند که سد راه ارتباط با متعالی است. تفسیری که یاسپرس از مسیح و مسیحیت می کند با دیدگاه کرکگور تفاوت دارد. برخی از شارحان فلسفه یاسپرس معتقدند که مبنای الهیات یاسپرس مانند کرکگور، یک انسان شناسی سلبی است که در آن شرایط وجود اصل،مقدم بر رنج و عدم موجودیت درونی فرد است.

هایدگر:

     هايدگر جمله معروف دکارت «من فکر مي کنم، پس هستم» را به باد ستيز مي گيرد و اعتقاد دارد که او شيپور را برعکس نواخته است. به عکس ما بايد «من هستم» را پيش از «فکر مي کنم» درک کنيم چرا که فکر کردن يک مشخصه از وجود انسان است و تا وجود او را درک نکنيم، نمي توانيم انديشه و فکر کردن بشر را تجربه و درک کنيم. در واقع اين خود من هستم، واقعيت بشري من که در مرکز اين صحنه قرار گرفته و غيرقابل تکرار است و به نسبت موقعيت انسان بودن «من» پيوسته در حال گذر است و به سوي گذشته و آينده در حرکت. وي ايراد همه فلسفه هاي مابعدالطبيعه پيشين را در اين مي داند که همگي کوشيده اند تا از مقولات طبيعت، هستي انسان را استنباط کنند، اما او قصد داشت وجود و هستي را از حقيقت وجود آدمي استنباط کند. هايدگر آدمي را محور و ستون اصلي در اصالت بشر قرار داد چرا که در جهان هستي، فقط انسان مي پنداشت که به وجود خود توجه دارد. آدمي در پي آن است که پي به وجود خود ببرد و در نهايت او براي توصيف وجود آدمي از به کار بردن کلمات «آدمي»، «انسان» و «بشر» که ممکن است به مفاهيم کهن به ارث رسيده، اشاره کند، خودداري کرد و از يک واژه رايج در فلسفه آلماني يعني «دازاين» استفاده کرد. اين تعريف آغاز شناخت اصالت بشر شد. بسياري از متفکران از جمله برگسون آگاهي بشري را جلوه يي طبيعي توصيف مي کنند که اگر از خارج گود به آن بنگريم چيزي است که در خود زاده مي شود و رشد مي يابد. اما سارتر - يکي از زيرک ترين پيروان هايدگر که وي نيز از جايگاهي الحادي اين مکتب را ارائه داد - اساس وجود بشري را خلاف نظر برگسون دانست که اين آگاهي در خود است، بلکه اساس وجود مبني بر آگاهي براي خود است. به اعتقاد وي انسان در آغاز هيچ نيست حتي فاقد ماهيت و کيفيت است و پس از خلقت و ارزيابي وجودي است که آدمي، انسان مي شود و ماهيت و کيفيتي دارا مي شود. دليل او از اين استدلال اين است که اگر واجب الوجود نباشد، لااقل يک موجود هست که در آن، وجود مقدم بر ماهيت باشد؛ موجودي که پيش از آنکه، تعريف به وسيله مفهومي ممکن باشد، وجود دارد و اين موجود بشر است. يا به تعبير هايدگر «واقعيت بشري».

سارتر:

     کسی است که فلسفه اگزیستانسیالیسم را به دنیا معرفی کرد. سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است.». سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز بطور رسمی به عضویت حزب کمونیست درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایده‌های اگزیستانسیالیستی‌اش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشت‌اش را تعیین کند. وی هم‌چنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند.

     در سال ۱۹۶۴ سارتر برندهٔ جایزهٔ ادبی جایزه نوبل ادبیات شد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید. سارتر در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت. خاکستر او در گورستانی در پاریس به خاک سپرده شد. پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام مراسم وداع در مورد مرگ وی نوشت.

     اساس نگاه فلسفی سارتر به انسان این است که انسان را مختار می‌داند و بر این اساس به انکار خداوند می‌رسد(البته خود سارتر بر این اعتقاد دارد که وجود یا عدم وجود خدا تاثیری بر اصالت بشر ندارد)؛ زیرا که او معتقد است انسان نمی‌تواند مختار باشد، در حالی که خالقی مطلق و یگانه داشته‌باشد که از ازل می‌دانسته که چه می‌خواهد بسازد. البته این مساله کاملاً بر اساس خدای کلامی معتزله و اشاعره و هم‌چنین خدای کلامی مسیحی و خدای کلامی یهودی صحت دارد. سارتر به وضوح به نفي خدا نمي پردازد بلكه معتقد است خداي انسان را به حال خود رها كرده است. انسان وقتی مختار باشد، باید مسئولیت هر انتخاب‌اش را بپذیرد و از همین بینش است که سارتر خود را مسئول جنگ جهانی می‌داند و این جا دلهره و اضطراب به وجود می‌آید که فرد با خود می‌گوید از آن جا که من مسئول این کار هستم، آیا این کار درست بوده و چه نتایجی خواهدداشت که من آن‌ها را نمی‌دانم یا نخواهم‌دید!؟

     اندیشه‌های اگزیستانسیالیستی سارتر، که در خصوص آزادی و مسؤولیت فردی و ممکن‌بودن وجود ما و فاصله‌ئی که ما از خودمان داریم، هم‌چنان می‌تواند برای فلسفه‌ی‌ جدید مهم باشد. اما سارتر اخلاق‌گرا نیز بود و کوششی که برای طرح نظریه‌ای اخلاقی کرد هم‌چنان می‌تواند برای فلسفه‌ بعد از او مهم باشد. کم‌تر فیلسوفی هم‌چون سارتر این اقبال را داشته‌است که در عمر خود شاهد شهرت و نفوذ اندیشه‌اش باشد.

اصالت انسان:

زیستن با اصالت یعنی زیستن با آگاهی کلی در مورد آزادی و اختیار خود. اصیل یعنی اصلی در برابر بدلی یعنی خودشان باشند. چه بسا افراد که چنان در جمع یا گروهی که در آن هستند گم می شوند که دیگر نشانی از فردیت و شخصیت در آنان نمی ماند. چنین کسانی به راستی از هستی فردی تهی هستند یا بر آنند که اینگونه بنمایانند. نقیب زاده(----) ویژگی های انسان اصیل را اینگونه بیان می کند:" انسان اصیل یکه است، مراد از یکه بودن سرشناس بودن در یکی از زمینه ها نیست. چنین انسانی ممکن است در هیچ زمینه ای از علم و فضل گرفته تا وضعیت شغلی و اجتماعی شناخته شده نباشد. اصیل بودن یعنی خود بودن، خود را برگزیدن و هماهنگ با ارزشهایی که برگزیده ایم زندگی کردن."

کی یر کگارد می گوید: انسان اصیل کسی است که با خود در رابطه ای بی پایان است. دلبسته ی سرنوشت خویش است. همواره خود را در راه حس می کند با تکلیفی که روبروی خود است. پر شور است و سرشار از اندیشه ای پرشور.

وی بیگانه شدن انسان با سکوت را از نشانه های انحطاط انسان ها در عصر نو می داند و معتقد است که :آنکس که ژرف می اندیشد سکوت را می شناسد و محترم می شمارد. پر گویان با سکوت بیگانه و از آن گریزانند.

کی یر کگارد اوج اصیل بودن انسان را در ارتباط با خدا و ایمان به او می داند.

انتخاب:

لحظه ی انتخاب مهم است کی یر کگارد می گوید: خطر در پیش است. در لحظه ی انتخاب ممکن است عصبانی شوم و به انتخاب غلط دست بزنم یا ممکن است غفلت کنم  فرصت را از دست بدهم و دیگران برایم انتخاب کنند و چون دیگران برایم انتخاب کرده اند من ، خویشتن را گم کرده ام. انتخاب در اصل گزینش میان اعمال مربوط به ارزشهای اساسی است. ما خطوط کلی زندگی خود را انتخاب می کنیم، ولی بعد در جزئیات چنان عمل می کنیم که با آن خطوط کلی سازگار تر در آید.

سخت ترین انتخاب ها انتخاب میان خوب های علل بدل است.

آزادی و اختیار:

 شاید از این دو واﮊه ،اصطلاحی نزدیکتر به اگزیستانسیالیزم وجود نداشته باشد.این کلمات از از جمله کلماتی است که در آثار تمامی نویسندگان این مکتب موج می زند .در نظر برخی از آنها وجود داشتن و مختار بودن تقریبا تعابیری مترادف اند.

     گرکگور هستی داشتن را آزاد بودن انسان می داند از نظر وی رابطه انسان با خود آزادی نام دارد.(49،نصری)

"اگزیستانسیالیست ها در باب آزادی به به سه گزاره قائلند:

1 - انسان هیچ لحظه ای از لحظات عمرش از گزینش و انتخاب گریزی ندارد...هر فعلی انتخاب است.فعل امکان ندارد مگر با انتخاب یکی از شقوق؛ و فعل و انتخاب با اینکه هر دو مفهومند ولی دو مفهوم متساویند .هر فعلی انتخاب است و هر انتخابی فعل است.

2 - علاوه بر اینکه از گزینش ،گریزی نیست،گزینش انسان وجه عقلانی هم ندارد...حتی وجه عقلانی هم که ما بر می گزینیم،ما برگزیده ایم...می گویند:همه چیز به گزینش ما بستگی دارد و گزینش هم توجیه عقلانی ندارد.(73،کرمی)پس اگر ما امور واضح را می پذیریم به این دلیل است که تصمیم گرفته ایم امور واضح و قضایای مطابق با واقع را قبول کنیم.

3 - رفتارها و گزینش ها ی انسانی تابع اصل علیت نیست.(73،کرمی) اگزیستانسیالیست ها در مساله اصل علیت و اختیار قبول کرده اند که اینها با هم منافات دارد ومانعه الجمع هستند یعنی اصل علیت با اختیار انسانی قابل جمع نیست.حالا که تعارض دارند و باید یکی را انتخاب کرد،آنها اختیار انسان را انتخاب کردند واصل علیت را رد کردند.

     در نتیجه انسان در انتخاب خود آزاد است و ماهیت او از چگونگی برخورداری او از آزادی سرچشمه می گیرد،او محکوم به آزادی است" یعنی نمی تواند در جهان باشد و نظر و عملی نداشته باشد."(فلسفه های اگزیستانس و اگزیستانسیالیزم تطبیقی ص.27)

      انسان در فلسفه اگزیستانسیالزم،موجودی است انتخاب گر که با انتخاب های خویش،سرنوشت خویش را رقم می زند.انتخاب سازنده انسان است.انسان با هر انتخابی خود را انتخاب می کند.

 

دلهره:

     او آدمی را"وجود به سوی مرگ"می داند که توجهش به این حقیقت، او را از ترس آگاه و متمایز می سازد. ترس آگاهی، ویژگی فلسفه کریکگارد است. در نظر او گناه ،امری است شخصی- ایجابی- متعالی و غیر متصل وناپیوسته." قبل از گناه،انسان هنوز"من"نیست و"من"نمی شود مگر در گناه و به گناه و با گناه" (کی یرکگارد،متفکر عارف پیشه،134-135) و آدمی تنها با پذیرش صادقانه و قلبی آیین مسیحیت می تواند از احساس گناه رهایی یابد. او می گوید: نا امیدی یک امر اختیاری ِ مستلزم آزادی آدمی است. انسان تنها در ضمن آزادی است که می تواند نومید باشد. او در مورد دلهره  معتقد بود که دلهره،پوچی بنیادین زندگی غیر مسئولانه  را به ما نشان می دهد.کسی که دچار دلهره شده در می یابد که هر آن ممکن است زندگی دستخوش نیستی و نابودی شود. راه مقابله با این احساس نیز شناخت خود است. "فقط اگر شرایط وجود خود را ببیند، آنها را بپذیرد و مسئولیت تصمیم هایش را بپذیرد، می تواند ادعا کند که خود را یافته و از دلهره و عواقب آن رهایی بیابد. تنها افرادی از وجود حقیقی برخوردارند که از دلهره نجات یافته باشند و مسئولیت خود را درک کرده و پذیرفته باشند."(سیر اندیشه فلسفی در غرب،ص 213،چاپ اول،تهران انتشارات،دانشگاه تهران،1378)

مراحل رشد از دید گاه اگزیستانسیالست ها :

     ون کلو موریس در تدوین خطوط اصلی روانشناسی تربیتی اگزیستانسیالستی دو دوره رشدی را مشخص میکند:

دوره پیش وجودی

لحظه وجودی یا اگزیستانسیالستی

الف- دوره پیش وجودی :

     کودک نسبت به شرایط انسانی خویش آگاهی نیست. همچنین نسبت به هویت شخصی و سرنوشت خود. با دوره آموزش ابتدایی همراه است. در مقطع کودک خواندن، نوشتن و حساب کردن را می آموزد و مهارت های جسمانی، تفریحی، ارتباطی و اجتماعی را فرا می گیرد.

ب- لحظه وجودی یا اگزیستانسیالستی:

     زمانی که فرد نسبت به وجود خودش بعنوان من در دنیاآگاهی می یابد. اگرچه ادراک لحظه وجودی از جانب افراد مختلف یکسان نیست. عموماً در حدود زمان بلوغ جسمانی است. خصیصه آن وقوف فرد نسبت به حضور خودش در جهان و ظهور بینشی در او در قبال آگاهی  و مسئولیت خویش نسبت به اعمالش است. دوره ای پر قدرت و کشش است ولی برخی سعی می کنند که از مسئولیت های دوران بزرگسالی بپرهیزند و به دوران بی آلایش کودکی برگردند. آموزش و پرورش اگزیستانسیالیستی از سالهای مقطع راهنمایی آغاز و تا سالهای دبیرستان و دوره چار ساله دانشگاه ادامه می یابد.هدف آن بیدار کردن و شدت بخشیدن به خود آگاهی فرد است. عناصری از تجربه را مورد توجه قرار می دهد که ذهنی، شخصی و عاطفی است و رویارو شدن انسان را با موقعیت هایی ترغیب می کند که او را بسوی این شناخت رهنمون باشند که انتخاب های انسان مستلزم پرسش  شخصی در مورد خیر و شر و درست و نادرست است.

برنامه درسی:

     مواردی بعنوان شاهد در نوشته های سارتر و هایدگر در تأکید بر مطالعات رشته های انسانی و ارزش آنها وجود دارد. ادبیات، هنرهای ترسیمی، موسیقی، اساطیر شناسی و تاریخ منابعی هستند که بیش از علوم مطلقه با حقیقت سر و کار دارند. در نوشته های اگزیستانسیالیستی تمایلات قوی ضد علمی وجود دارد.

     بزرگترین اعتراض اگزیستانسیالیست ها به علم وروش علمی این است که در ملاحظات خود نسبت به انسان و طبیعت بی روح ، غیر حقیقی و بسیار عینی برخورد کرده اند و بعنوان یک فعالیت فکری فقط به مجردات می اندیشند. و کوششهای آنان برای توجیه مسائل فیزیکی، طبیعی و متافیزیکی اطراف کافی نیست.

     به اعتقاد رالف هارپر، در مقطع ابتدایی به هر کس باید دروسی نظیر خواندن، نوشتن، ریاضیات و تاریخ و مشابه آن داد و آموزش اگزیستانسیالیستی از دوره راهنمایی شروع می شود.

     بوبر معتقد است تمام موضوعات به یک اندازه اهمیت دارند. درسی مهم است که بواسطه آن فرد تحقق خویشتن و آگاهی از جهان را کسب کند(نلر،1336).

     دانش آموز بواسطه مطالعه دروسی نظیر تاریخ، ادبیات،فلسفه یا هنر با بصیرت های نویسندگان و اندیشمندان بزرگ درباره ماهیت انسان در جهان در مورد آزادی، درد، تعارض، پیروزی و مرگ آشنا می شود.

     مثلاًاز نظر فیلسوفان این مکتب تاریخ تلاشی است از جانب انسان برای تحقق آزادی خویش. دانش آموز باید شدیداً خود را با دوره ای از تاریخ که در حال فراگیری آن است درگیر سازد و در مسائل و شخصیت های آن دوره ادغام شود. تاریخی که او تحصیل می کند باید اندیشه ها و احساسات وی را برانگیزاند و بخشی از آنها شود.

     یکی از مواردی که در برنامه درسی اگزیستانسیالیست ها روی آن تأکید می شود موضوع مرگ است. معلم باید این فکر را با دانش آموز در میان بگذارد که معلومات ما درباره مرگ بر آگاهی ما در باب زندگی می افزاید. هرگاه شاگردی سخت درباره مرگ بیاندیشد درباره معنی حیات آگاه تر خواهد شد. دیگر تابع جریان نیست. آماده است تا کار اساسی را از کار عبث تمیز دهد بلز پاسگال می گوید : امروز چنان زندگی کن که گویی فردا خواهی مرد. سخن از واقعه مرگ با شاگرد گویای آنست که اکنون باید به ساختن زندگی خود بپردازد.

هدف آموزش و پرورش اگزیستانسیالیستی:

هدف خدمت به انسان است برای:

1 – رشد و گسترش آگاهی یا خود یابی

2 – فراهم آوردن فرصت برای انتخاب

3 – خودشناسی

4 – حس مسئولیت

 

جایگاه دانش آموز:

     دانش آموز برای انتخاب موضوع و روش درس آزاد است. دانش آموز در فرایند یادگیری یک بازیگر است و نه یک تماشاچی یعنی بصورت خلاقانه درگیر فرایند یادگیری است. هر دانش آموزی بی همتااست و دانش آموز فقط یک ذهن نیست دانش آموز یک تخته سیاه نیست که هر چیزی بخواهیم روی آن بنویسیم.

رابطه معلم و دانش آموز:

     یک رابطه شغلی نیست و به کلاس درس و مسائل برنامه آموزشی محدود نمی شود در وهله اول آنها دو انسان اصیل در کنار هم هستند که هریک دارای شخصیت جداگانه هست و هرکدام نیازمند توجه شخصی می باشند. بهترینرابطه رابطه ای است شخصی و متقابل . معلم و شاگرد برای رسیدن به حقیقت دیالوگ می کنند معلم شاگرد را به شرکت در دیالوگ می کنند معلم شاگرد را به شرکت در دیالوگ تشویق می کند دانش آموز می بیند که حقیقت در بشر است و بوسیله او انتخاب می شود دانش آموز همانطور که گفتیم نقش یک بازیگر را دارد نه یک تماشاچی اما نلر می گوید که نقش اول را معلم ایفا می کند.

شاگردان و معلمان باید مدام به پرس و جو از یکدیگر بپردازند.

ارزشیابی:

اشتباه دارای ارزش است و جزئی از خصوصیات اساسی رشد است. ارزشیابی مهم نیست. ارزشیابی بصورت کمی را قبول ندارند.

آموزش و پرورش ایده آل:

     نلر(1336) با شور و هیجان فراوان آموزش و پرورش ایده آلش را اینگونه توصیف می کند:" آموزشگاه به شکل کنونی خود باید از میان برود. برخی از تسهیلات مثل سالن ورزشی، سالن مطالعه، کتابخانه و ... حفظ شود. جوانان می توانند به منظور تحصیل و فعالیت های گروهی مانند بازی، تمرین، نمایش، کار و موسیقی از اینها استفاده کنند. دانش آموز به جای مراجعه به آموزشگاه به یک معلم مراجعه می کند. دانش آموز و معلم  در خانه معلم یا در خانه دانش آموز یا درصورت مناسب بودن در محل دیگری گرد می آیند. دانش آموز گاهی تنها و گاهی با دوستان خود حاضر می شود. در این حالت دانش آموز کار بیشتری در مدت زمان کمتری انجام می دهد. زیرا معلم، دانش آموز را به عنوان فردی آنچنانکه هست ملاقات می کند."

     با بررسی ساختار آموزشی گذشته ایران و جوامع اسلامی می توان ادعا کرد که آن ساختار کاملاً با دیدگاه اگزیستانسیالیست ها منطبق بوده است و به نظر نگارنده آن را می توان به عنوان آموزش و پرورش ایده آل اگزیستانسیالیستی معرفی کرد. تعلیم و تربیت در گذشته ی کشورمان بدین صورت بوده است که تعدادی از اساتید در علوم مختلف در مدارس که بیشتر در مکان های مذهبی هم تشکیل می شده حضور داشته اند و دانشجویان یا به اصطلاح طالبان علم برای کسب دانش در کلاس های آنان شرکت می کرده اند.

نتیجه:

بطور کلی ویژگی های تربیتی اگزیستانسیالیستی تأکید بر انتخاب آزادانه رشد آگاهی فرد ترغیب به خود شناسی انتخاب همراه با مسئولیت و تعهد است.

.



[1] - Existensialism

[ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 ] [ 19:55 ] [ رضا چالمه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

امکانات وب
  • پنجه آفتاب
  • بند باز